چون گل معطریم، مهتاب و مین و مننشکفته پرپریم، مهتاب و مین و من
شرح جنون ما مقدور عقل نیستیک چیز دیگریم، مهتاب و مین و منسر تا به پا دلیم در بارگاه عشقباغ صنوبریم، مهتاب و مین و منشمعیم و روشن است تکلیف راه ماراز منوّریم، مهتاب و مین و منمیدان عاشقی، تسلیم ترس نیستاز مرگ میبریم، مهتاب و مین و منبیگانه نیستیم، با خلق و خوی همبا هم برادریم، مهتاب و مین و منتکثیر میشویم در انفجار نورآیینه پروریم، مهتاب و مین و منچون باد رد شدیم از سیم خاردارآن سوی معبریم، مهتاب و مین و منبر گرد بام دوست پرواز می
برچسب:
نویسنده: هستی موسوی
نِنه ش می گف بُواش قنداقه شو دیدرو بازوش دس کشید مثلِ همیشه
می گف دِستاش مثه بالِ نهنگهگِمونُم ای پسر غِواص میشهنِنه ش می گف :همه ش نزدیک شط بودمی ترسیدُم که دور شه از کنارُمبه مو میگف :نِنه میخوام بزرگ شُمبِرُم سی لیلا مرواری بیارُمنِنه ش میگف نمیخواستُم بره شطمیدیدُم هی تو قلبُم التهابهیه روز اومد به مو گف : بل بِرُم شطنفس ، مو بیشتِر از جاسم تو آبهزِد و نامردای بعثی رسیدنمثه خرچنگ افتادن توو کارونکِهورا سوختن ، نخلا شکستنتموم شهر شد غرقابه خوننِنه ش میگفت روزی که داشت میرفتپسین بود ؟ صبح بود
برچسب:
نویسنده: هستی موسوی